پرش به محتوا

تاریخ جنبش‌های اجتماعی

تجربه شیلی (بخش سی و نهم)

پاییز دیکتاتورها

وقتی حرف از گذشته و تاریخ به میان می‌آید، ما ایرانی‌ها سینه جلو می‌دهیم و با افتخار از تاریخ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی، کشورگشایی‌ها و قدرقدرتی گذشته‌مان صحبت می‌کنیم. اما این نوستالژی شیرین کمتر مورد نقد و بررسی قرار گرفته و از طرف دیگر، با افسوسی بزرگ همراه است: ما مدام حسرت شکوه گذشته را می‌خوریم و از «آنچه که امروز می‌توانیم داشته باشیم» غافلیم. تاکتیک کارزار «نه!» در شیلی این بود که به جای تمرکز بر گذشته، به آینده توجه داشت. استدلال مخالفان پینوشه این بود که اگر به مردم بگوییم چه می‌توانند داشته باشند، ذهن جامعه باز می‌شود و متوجه غیرعادی‌بودن زندگی زیر سایه دیکتاتوری می‌شوند.

همچنین، روشنفکران و هنرمندان شیلی در سال‌های پس از دیکتاتوری به نقد جدی تاریخ خود پرداختند. آن‌ها در راستای شعار «دیگر هرگز نه» و به جهت ریشه‌یابی دلایل ظهور دیکتاتوری پینوشه، تاریخ کشورشان را از زمان هجوم مهاجران و قتل‌عام بومیان مورد بررسی بی‌رحمانه قرار دادند. البته این جو انتقادی در دو دهه اخیر شکل گرفته و در سال‌های ابتدایی پس از همه‌پرسی ۱۹۸۸ هنوز حرف‌زدن از گذشته، به‌ویژه دوران دیکتاتوری به سادگی ممکن نبود. افراد متهم به نقض حقوق بشر همچنان در مقام‌های رسمی بودند و بیم آن وجود داشت که اگر نظامیان احساس خطر کنند، ارتش دوباره دست به کودتا بزند.

دوران حکومت آگوستو پینوشه از ۱۱ سپتامبر ۷۳ آغاز و تا یکم مارس ۱۹۹۰ ادامه داشت. او در هشت سال نخست پس از بازگشت دموکراسی، فرمانده کل ارتش بود و سپس خود را به عنوان سناتور مادام‌عمر معرفی کرد. سران نظامی و قوه قضاییه از دست‌نشاندگان او بودند و مثلاً ارتشی‌ها دو بار شورش کردند تا نارضایتی‌شان از تغییرات را نشان دهند یا مانع از تحقیق و رسیدگی به پرونده‌های حقوق بشری شوند. با این وجود، روند گذار به دموکراسی آغاز شده و هرچند آرام، سنگرهای دیکتاتوری یکی‌یکی در حال فروریختن بود. برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۹۸۹، پیروزی دیگری برای دموکراسی بود. در این انتخابات کاندیدای نزدیک به پینوشه شکست خورد و «پاتریشیو آیلوین آزوکار» از حزب دموکرات مسیحی به عنوان رئیس‌جمهور به کاخ مونه‌دا رفت. چپ‌ها و دوستداران سالوادور آینده در ائتلاف با دموکرات مسیحی‌ها توافق کرده بودند که ریاست جمهوری بین آن‌ها نوبتی باشد.

یکی از مسائل حیاتی در گذار از دیکتاتوری به دموکراسی، موضوع «دادخواهی» است. در نگاه کلان‌تر، کشورهای مختلف پس از یک دوره دیکتاتوری که با نقض حقوق بشر همراه بوده یا جنگ‌ها و مخاصمات مسلحانه، اقدام به تشکیل «کمیته‌های حقیقت و آشتی» کرده‌اند. اما بزرگ‌ترین مانع آشکارشدن حقیقت و محاکمه مجرمین، مصونیت قضایی است. ناقضان حقوق بشر با اعطای مصونیت به خود و زیردستان‌شان علاوه بر دلگرمی، به‌سلامت‌جستن خود را از توفان‌های آینده تضمین می‌کنند. پینوشه هم پنج سال پس از کودتا (۱۹۷۸) سند عفو عمومی، یا به عبارتی مصونیت قضایی خود و سایر عوامل کودتا را امضا کرده بود. با این حال تاریخ نشان‌داده که حقوقدان‌ها بی‌کار ننشستند و علیه این مصونیت‌ها راهکارهای موثری را به کار بستند. به قول رائول زوریتا، شاعر شیلیایی: «مصونیت از مجازات، یک قتل مضاعف است. مثل این است که مُرده را دوباره بکشی. یافتن گناهکار پایان راه نیست؛ تازه آغاز کار است.»

بسیاری از سران دوران دیکتاتوری و حتی پسر پینوشه به دادگاه فراخوانده شدند، اما خود ژنرال همچنان مثل قلعه‌ای نفوذ ناپذیر به نظر می‌رسید. تا اینکه ۱۶ اکتبر ۱۹۹۸ در لندن، شهر مورد علاقه پینوشه، یک اتفاق تاریخی رخ داد. دیکتاتور پیر در طبقه هشتم «کلینیک لندن» دوره نقاهت پس از عمل جراحی را می‌گذراند که ۱۲ کارآگاه پلیس اسکاتلندیارد با حکم بازداشت او وارد شدند. پزشکان شیلی توصیه کرده بودند که ژنرال در بیمارستان ارتش عمل شود، ولی او مایل بود که یک متخصص مشهور در لندن کمرش را جراحی کند. این دکتر ویژه، فردی با اصالت ایرانی به نام «فرهاد افشار» بود. پینوشه اصرار داشت در لندن بماند تا دکتر افشار روز ۹ اکتبر او را عمل کند، و حتی نپذیرفت که دکتر به شیلی بیاید. غافل از اینکه هنگام گشت‌وگذار در لندن، گارسون رستورانی معروف که فرزند یک تبعیدی بود او را شناخته و به سازمان عفو بین‌الملل اطلاع داده است.

به نوشته آریل دورفمن، اواسط دهه ۹۰ میلادی هم هنگام سفر پینوشه به آمستردام، با تلاش عفو بین‌الملل برای او قرار بازداشت صادر شده بود اما جناب ژنرال دستپاچه از هلند گریخت. (شکستن طلسم وحشت، ص ۲۵-۲۶) این اتفاق یادآور تلاش مشابه خانواده‌های دادخواه ایرانی است که دست‌کم در دو مورد برای بازداشت کسانی مثل «محمود هاشمی‌شاهرودی» رئیس وقت مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس پیشین قوه قضاییه در دی‌ماه ۱۳۹۶ و «حسین‌علی نیری» عضو هیئت مرگ کشتار زندانیان سیاسی، در مرداد ۱۴۰۲ اقدام کردند. اما این دو آخوند بیمار که برای درمان به اروپا رفته بودند با اطلاع از خطر، فوری به ایران گریختند. دادگستری آلمان برای پی‌گیری قضایی آن‌ها به قوانینی استناد کرد که در بازداشت پینوشه مطرح شده بود. هر دو متهم در کلینیک خصوصی INI (انستیتو بین‌المللی نوروساینس) شهر هانوفر بستری بودند که با مدیریت دکتر «مجید سمیعی» در این سال‌ها به مأمن وابستگان رژیم جمهوری اسلامی بدل شده. به گفته «علی ماجدی» سفیر وقت جمهوری اسلامی در آلمان، بارها مقامات عالی‌رتبه حکومت در این بیمارستان بستری شده‌اند. روابط مشکوک سمیعی با سران حکومت از دوره محمود احمدی‌نژاد گسترش یافت و به لطف افزایش قیمت نفت و ثروت خزانه دولت، همایش‌ها و برنامه‌های متعددی به نام او برگزار شد. حتی در یک مورد، سمیعی دوستان شخصی‌اش از جمله «کلاوس ماین» خواننده گروه آلمانی Scorpions را به عنوان مهمانان کنفرانس تخصصی جراحی جا زده و به ایران آورد تا از گردش تفریحی و بازدید آثار باستانی لذت ببرند. همچنین نام‌گذاری چند مرکز درمانی به نام مجید سمیعی، به پاداش در آغوش‌گرفتن احمدی‌نژاد و درمان آخوندهای معروف حکومتی، در حالی که همان وقت معترضان در خیابان‌ها با شلیک گلوله کشته می‌شدند.

دلم نمی‌خواهد از عنوان «دکتر دیکتاتورها» برای فرهاد افشار هم استفاده کنم. اطلاعات ما درباره این پزشک مرموز کم است و در جریان تحقیقاتم تنها جای مهمی که دوباره به نام او برخوردم، باز پای یک بیمار سرشناس از جمهوری اسلامی در رویدادی شگفت‌انگیز در میان بود. دکتر افشار با نام کامل «فرهاد افشار یزدی» متولد ۴ دسامبر ۱۹۴۱ در آبادان، از کودکی به خارج مهاجرت کرده است. او که بیش از چند کلمه فارسی نمی‌داند، هرگز دوباره به وطن مادری‌اش بازنگشت جز یک بار که هنگام مرگ مشکوک «احمد خمینی» پسر رهبر نخست حکومت اسلامی، با هماهنگی سفارت ایران در لندن برای چند ساعت به تهران آمد. او همراه با یک متخصص بیهوشی از بیمارستان «گایز»، اولین پروازی که از لندن به تهران می‌رفت و هواپیمایی باری بود را سوار شدند و بلافاصله پس از ورود به تهران، به بیمارستان رفتند؛ اما همه این اقدامات بی فایده بود و بعدتر افشا شد که احمد خمینی قربانی ترور حکومتی شده است.

پزشکان به خاطر قسم حرفه‌ای و وظیفه انسانی، طبیعتاً بین بیماران فرق نمی‌گذارند و برای درمان هر فردی تلاش می‌کنند؛ چه جانی و دیکتاتور باشد، چه شهروند عادی. مثل سایر صنف‌ها، گروهی از پزشکان هم بنده پول و قدرتند. حالا اینکه امثال مجید سمیعی و فرهاد افشار به دلیل عملکردشان در کدام دسته می‌گنجند، به نظر افکار عمومی بستگی دارد. گفتیم که از دکتر افشار ردپای چندانی موجود نیست و ایرانی‌ها او را نمی‌شناسند. اما مجید سمیعی با وجود پروپاگاندای حکومتی که تلاش دارد از او یک چهره ماندگار بنمایاند، بارها مورد انتقاد شدید مردم قرار گرفته و درباره روابطش با آخوندهای مشهور مجبور به پاسخگویی شده.

                                                                                                                  راست: خوان گارسز، چپ: بالتازار گارزون

در ماجرای بازداشت پینوشه، نام دو نفر برجسته است که باید درباره آن‌ها بیشتر بدانیم: «خوان گارسز» و «بالتازار گارزون». نام اولی یک بار دیگر در این مجموعه آمده و از آن لحظه تا به حال منتظر بودم تا نوبت قصه شگفت او فرا برسد: روز یازده سپتامبر ۱۹۷۳ وقتی حمله کودتاچیان شدت گرفت و سالوادور آینده فرمان داد زنان و غیرنظامی‌ها از کاخ ریاست جمهوری خارج شوند، او دخترش را به خوان گارسز جوان سپرد و آن جمله تاریخی را گفت: «برو به دنیا بگو که اینجا چه اتفاقی رخ داد.»

گارسز وکیل ۲۹ ساله اهل کاتالونیا، متخصص علوم سیاسی و مشاور نزدیک آینده بود. او موفق شد پس از فرار از محاصره کاخ، به سفارت اسپانیا پناهنده و مخفیانه از شیلی خارج شود. به گفته دوستانش: «روح گارسز روز کودتا در مونه‌دا مرد.» ولی حرف آینده را فراموش نکرد و از آن روز مهم‌ترین هدف زندگی‌اش تعقیب پینوشه برای جرایم حقوق بشری بود. (سایه دیکتاتور، ص ۳۳۶) او سال ۱۹۷۶ بنیاد سالوادور آینده را در اسپانیا تأسیس کرد، درباره وقایع شیلی کتاب نوشت، و جزو مؤسسان «انجمن وکلای پیشرو» بود که هدفش مسئول شناخته‌شدن دیکتاتورهای خارجی در دادگاه‌های اسپانیا است. دورفمن می‌نویسد: «سال‌ها بعد، پسر آگوستو پینوشه گلایه کرد که بهتر بود پدرش خنجری به قلب گارسز فرو می‌کرد تا اینکه اجازه بدهد از کشور فرار کند. برای یک بار هم که شده، حق با پسر پینوشه بود.» (شکستن طلسم وحشت، ص ۲۴-۲۵) جالب است بدانید که گارسز وکیل خانواده اعضای کشته‌شده مجاهدین خلق در حمله سال ۲۰۰۹ شبه‌نظامیان عراقی به اردوگاه اشرف نیز بوده است.

نفر دوم، بالتازار گارزون قاضی اسپانیایی که جوان‌ترین قاضی دیوان عالی این کشور و فعال‌ترین چهره قضایی در پرونده‌های حقوق بشری بوده. او علاوه بر نقش مهمی که در دادخواهی قربانیان دوره دیکتاتوری فرانکو و به‌ویژه جنگ داخلی اسپانیا داشت، با سرپرستی تیم دفاعی «ژولین آسانژ» مدیر افشاگر سایت ویکی‌لیکس و همچنین تعقیب قضایی ناقضان حقوق بشر بین‌المللی به شهرت رسید. گارزون از سال ۱۹۹۶ درباره قتل شهروندان اسپانیایی در دیکتاتوری آرژانتین و از ۱۹۹۸ رسیدگی به پرونده‌های شیلی را آغاز کرد و همکاری نزدیکی با خوان گارسز داشت. او با تهدید به بازداشت «هنری کیسینجر» به خاطر نقشش در استقرار رژیم پینوشه، باعث شد که روباه آمریکایی سفر خود به برزیل را لغو کند.

این دو سفیر عدالت در همکاری نزدیک با هم موفق شدند عملیات بازداشت پینوشه را کلید بزنند. هرچند روند محاکمه پیچیده پینوشه مطابق میل دادخواهان پیش نرفت، اما این سرآغازی شد بر دادگاه‌های بین‌المللی تا امثال «حسن هابره» دیکتاتور سابق چاد، معروف به «پینوشه آفریقا» را به محاکمه بکشانند. بسیاری از دیکتاتورهای سابق و جنایتکاران جنگی تا همین امروز از بازنشستگی دلخواهی برخوردار بوده‌اند، حتی آن‌ها که مجبور شدند با ثروت غارت‌کرده از کشور خودشان فرار کنند؛ مثل ایدی امین، موبوتو سسه سه‌کو، بشار اسد، زین‌العابدین بن‌علی، فرانسوا دووالیه، آلفردو اشتروسنر، منگیستو هایله ماریام و… اما محاکمه پینوشه دنیای همه این جنایتکاران را به لرزه در آورد.

معرفی کتاب: طلسم وحشت

«شکستن طلسم وحشت» (محاکمه شگفت‌انگیز و پایان‌ناپذیر ژنرال آگوستو پینوشه) نوشته: آریل دورفمن، و ترجمه: زهرا شمس، سال ۱۳۹۷ توسط نشر کرگدن منتشر و با استقبال خوانندگان فارسی‌زبان مواجه شد. کتاب چنان که از نامش پیداست، گزارشی از تعقیب قضایی آگوستو پینوشه و پی‌گیری دورفمن در مقام نویسنده‌ای است که سال‌ها در انتظار چنین اتفاقی، درباره دیکتاتوری شیلی قلم زده. دورفمن در این کتاب علاوه بر ثبت حوادث از بازداشت تا استرداد پینوشه به شیلی، پرسش‌های اخلاقی مهمی را درباره مسئولیت شخصی و چگونگی برخورد جامعه با گذشته تاریک خود مطرح می‌کند.